تبليغاتX
!دست نوشته های یک کدو تنبل


!دست نوشته های یک کدو تنبل



سریع میرم سر اصل مطلب دایی باران به خاطر داشتن تومور مغزی حالش وخیم شده و دکترا جوابش کردن دیگه از دستشون کاری بر نمیاد فرستادنش خونه دیگه دارو هم براش تجویز نکردن.این خراب شده هم بالاخره باید به یه دردی بخوره یا نه؟؟؟؟؟

نذر یه ختم قرآن کردیم بچه هایی که میخوان تو این کار شرکت کنن تو قسمت کامنتا بگن کدوم جز میخونن.هر کس اعلام کرد.هر وقت نذرش ادا کرد تو قسمت کامنتای وبلاگ باران اعلام کنه

یا حسین.

پ.ن.و ۱ : من خودم به نیت ۵ تن جزء  پنجم و میخونم....

پ.ن.و ۲ : توکلت به خدا باشه باران عزیز....

پ.ن.و ۳ : وبلاگ باران تو لینک های من به ثبت رسیده. ((لینک اول))

کدوتنبل.

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 15:40 توسط آقای کدو| |

اگر یک مرد گریه کرد بدون اون مرد از درون شکسته و بدون بار غمش اینقدر سنگین بوده که تحملش براش خیلی سخت بوده...

و من باز هم گریستم.

پ.ن.و ۱ : میگن خانوم ها با گریه کردن خودشون و تخلیه میکنن... پس تکلیف ما چیه...؟؟؟ چرا اشکمون نمیاد تا ما هم خالی بشیم....!!؟؟؟؟؟

پ.ن.و ۲ : خدای من هیچ وقت چنین حال خرابی و نداشتم.... هیچ وقت...

کدوتنبل.

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 12:3 توسط آقای کدو| |

می خواهم چشمانم را با انتظار قاب بگیرم و میان لحظه های بی کسی پرسه بزنم. می خواهم با تولد بی وفاییها انس بگیرم تا آزار جدایی آزارم ندهد. چتری از تلخی بر سرم سایه سار کنید و به ناله های نفسهایم گوش نسپارید. بگذارید بغضهایم را مزه مزه کنم و دلتنگ دلتنگیهایم بمانم. می خواهم به شهر رویاهایم برگردم. باید تاوان دلخوشیهایم را پس بدهم. بگو تا بدانم وقتی بسادگی از دلدادگی ام دل بریدی وقتی بی خیال و چشم بسته رفتی پاهایت نلرزید؟ بگو تا بدانم دلت هوای دلم را نکرده؟

پ.ن.و ۱ : به اون خدایی که می پرستید این پست مخاطبی ندارد و نه خواهد داشت....

کدوتنبل.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:44 توسط آقای کدو| |

می دونی امروز چی کار کردم..؟؟؟؟ امروز استعفای خودم و فکس کردم به دفتر مرکزی و خواستار تسویه حساب خودم تا آخر این ماه شدم.... می دونی این کار یعنی چی..؟؟؟؟؟ یعنی بد بختی و بیچارگی... نگو که نمیدونی چون ٪۹۹ این کار به خاطر دلسوزی من برای تو بود... ولی ای کاش می فهمیدی.... شاید الان بفهمی ولی فایده اش چیه دیگه...؟؟؟ راستی اگه اون کارم درست نشه چه جوابی برای من داری... یا اصلا ببینم چه جوری میتونی تو چشمای من نگاه کنی.... هان..؟؟؟؟

پ.ن.و ۱ : ولی من با تمام این مشکلات و فشار عصبی که روم قرار داره همین الان بخشیدمت....

کدوتنبل.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 19:29 توسط آقای کدو| |

با یه شکلات شروع شد، با یه شکلات گذاشتن تو دستش، اونم یه شکلات گذاشت تو دست من، من بچه بودم اونم بچه بود، سرم و بالا کردم سرش و بالا کرد، دید که من و می شناسه، خندیدم، گفت دوستیم؟ گفتم دوست دوست، گفت تا کجا؟ گفتم دوستی که تا نداره، گفت تا مرگ، خندیدم و گفتم من که گفتم تا نداره، گفت باشه تا پس از مرگ، گفتم نه نه نه نه تا نداره، گفت قبول، تا اونجایی که همه دوباره زنده میشن، یعنی زندگی پس از مرگ، بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم؟ خندیدم و گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یه تا بزار، اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمی زارم، نگام کرد نگاش کردم، باور نمی کرد، می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه، دوستی بدون تا رو نمی فهمید...

گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم، گفت باشه تو بزار، گفت شکلات،  هر بار که همدیگرو        می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من، باشه؟ گفتم باشه، هر بار یه شکلات میزاشتم تو دستش، اونم یه شکلات تو دست من، باز همیدیگرو نگاه می کردیم یعنی اینکه دوستیم، دوست دوست ، من تندی شکلاتم و باز می کردم میزاشتم تو دهنم و تند و تند می مکیدم، میگفت شکمو... تو دوست شکموی منی، و شکلاتش و میزاشت توی یه صندوقچه کوچولوی قشنگ، می گفتم بخورش، می گفت تموم میشه، می خوام تموم نشه، برای همیشه بمونه، صندوقش پر از شکلات شده بود، هیچ کودومش و نمی خورد، من همش و خورده بودم، گفتم اگه یه روز شکلاتات و مورچه ها بخورن یا کرم ها اونوقت چی کار میکنی؟؟؟ گفت مواظبشون هستم، می گفت میخوام نگرشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلاتم و میزاشتم تو دهنم و میگفتم نه نه نه تا نه، دوستی که تا نداره....

یک سال، دو سال، 4سال، 7سال، 10 سال، 22 سالش شده بود، اون بزرگ شده، منم بزرگ شدم، من همه شکلاتام و خوردم، اون همه شکلاتاش و نگه داشته، اون اومده تا امشب خداحافظی کنه، میخواد بره، بره اون دور دورا، میگه میرم اما زود برمیگردم، من که میدونم میره و بر نمی گرده، یادش رفت شکلات به من بده، من که یادم نرفته، یه شکلات گذاشتم کف دستش، گفتم این برای خوردنه، یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش، اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت، یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش، هر دو تا رو خورد، خندیدم می دونستم دوستی من تا نداره، می دونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه، خوب شد همه شکلاتام و خوردم، اما اون هیچ کودومش و نخورده، حالا با یه صندوق پر از شکلات های نخورده چی کار میکنه...؟؟؟؟؟؟

 پ.ن.و ۱ : کسانی که نمی فهمند و باید چیکارشون کرد...

کدوتنبل.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 20:22 توسط آقای کدو| |

تنها نیمه ی گمشده ی من، کجا یی تو بابا ؟! خودت میای یا بیام دنبالت...؟؟؟؟؟!!! فکر نمی کنی دیگه کافیه..؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!! اصلا هر جور که دوست داری فکر کن... من که زن ن م ی گ ی ر م  

پ.ن.و ۱ : امروز صبح وقتی ۳:۳۰ صبح از خونه زدم بیرون تا بیام سر کار هوا مه آلود بود و نم نم بارون هم خیلی آروم آروم به صورتم بر خورد می کرد ... یه حس خوبی به من دست داد... آخه می دونید هوا یه جورایی دو نفره شده بود.... دوست داشتم با یکی قدم می زدم ولی یکی نیست بگه آخه بابا ۳:۳۰ صبح کی بیداره دیوانه...

پ.ن.و ۲ : دوستان خوبم همین جا لازمه که خدمت همه بگم که کدو تنبل عاشق نشده و این فقط یه حس بود... همین.

کدوتنبل.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 6:43 توسط آقای کدو| |

از خدا پرسیدم : خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خدا جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر با اعتماد حال ات را بگذران و بدون ترس یرای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز. شک هایت را باور نکن و هیچ گاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنی.

" همیشه آغاز کسی باش که پایان تو باشد "

پ.ن.و ۱ : صبح امروز با چند تا از بچه های بلاگفا (مهرآسا. دخترهای یاغی. ته تغاری.آخرین فرصت و ...) رفته بودیم کهریزک... تو دو پست قبلیم گفتم که عجب دنیایی داریم ما انسان ها... یادتونه...؟؟؟ امروز دوباره با این دوستان به این نتیجه رسیدیم....خیلی جای خوبیه... راستی قرار شد که حداقل هر دو هفته یک بار همگی  جمع بشیم و بریم اونجا... یکی از این سالمند ها می گفت عزیزانم شما ها گل هستید ولی خدا کنه که عمرتون مثل گل نباشه... هر چی از اونجا براتون بگم کم گفتم...

پ.ن.و ۲ : امروز یکی از بهترین روزهای زندگی خودم و سپری کردم... خدایا شکرت.

کدوتنبل.

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 20:0 توسط آقای کدو| |

امروز یعنی از دیشب همین ساعت تا به الان فهمیدم که زندگی کردن با سگ خیلی بهتره از زندگی کردن با بعضی از انسان ها ی از خود رازی و لج باز و بی احساس و ....

پ.ن.و ۱ : دیشب یکی از مسافرهای پرواز اهواز یک سگ با خود داشت که نتونست سگش و با خودش همراهی کنه (چون داخل قفس یا جعبه چوبی نبود...) کلی هم گریه و.... تو تهران هم هیچ فامیلی نداشت... اومد پیشم گفت آقا میشه پیکوی من و همین امشب یه جایی نگه دارید؟؟؟ به خدا آرومه... تمیزه...  اینم شناسنامش... اینم گواهی دکترش... آقا تو رو خدا یه کاری برام بکن... پروازم داره میره...هر چقدر هم هزینش شد اصلا مهم نیست...صبح براتون میریزم تو حسابتون به خدا... پول اصلا مهم نیست... فقط پیکوی من سالم بیاد... نا خود آگاه دیدم سگ تو بغل من قرار گرفته و دخترک شیک پوش اهوازی شماره من و گرفت و رفت. صبح امروز رفتم براش یه قفس چوبی گرفتم ...(انگار داشتم برای یک بچه خرید می کردم...) سرتون و درد نیارم به قدری این سگ دوست داشتنی و مهربون و فهمیده بود که خدا میدونه... الانم دلم براش تنگ شده چون فرستادمش اهواز ... نمی دونم از شماها تا حالا سگی داشتید یا نه؟ ولی اونایی که داشتند خوب می فهمن که من چی میگم...

پ.ن.و ۲: وقتی دختر اهوازی داشت با پیکوش خداحافظی میکرد انگار شیر صورتش باز شده بود... گفتم  خدایا یعنی اینقدر به این حیوان وابسته شده؟؟؟ مگه این حیوان چی داره... ولی وقتی که امروز تحویلش دادم شیر صورت خودم هم باز شد (تازه من ۱ روز با این پیکوی دوست داشتنی بودم...)

پ.ن.و ۳: تو اولین فرصت حتما یه سگ خواهم خرید. (اونوقت دیگه باید خونه مجردی بگیرم )کدوتنبل.

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:32 توسط آقای کدو| |

اینجا گذرگاه عشق است....

میعاد گاه ملاقات انسان با خدا...

اینجا آسایشگاه کهریزک است...

پ.ن.و ۱ : دوستان خوبم سلام.امسال هم مثل پارسال عید قربان و تو آسایشگاه کهریزک سپری کردیم... فقط میتونم بگم عجب دنیایی داریم ما انسان ها... و در نهایت خدایا شکرت

پ.ن.و ۲ : دوستان عزیز این عکسی که گذاشتم با زوم اس کن بزرگش کردم اگه می بینید که بی کیفیت شده به خاطر همونه... حالا قراره که اگه خدا قبول کنه دکتر مهرآسا برام درست کنه...

کدوتنبل.

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 12:1 توسط آقای کدو| |

وقتی سالروز تولدی سر می رسه شمعی روشن می کنیم و صاحب جشن اون شمع و خاموش می کنه.  اما آیا تا به این لحظه فکر کردیم که وقتی بخوان برای خود شمع جشن تولد بگیرن چه می کنند؟   شمع را برای چه ساختند؟ مگه غیر اینه که شمع و ساختند تا آتش بگیرد و دنیای اطراف خود را تا آخرین لحظه سرپا موندن روشن نگه دارد؟ وقتی یه شمع در حال تموم شدنه برای اینکه روشنایی از بین نره شمع دیگه ای با آتش آن روشن می کنیم و رسم روشنایی بخشیدن تا آخرین شمع ایستاده دوام می یابد. جشن تولد یک شمع با روشن کردن شمعی دیگر رخ خواهد داد. هر شمع جدیدی که از آتش شمع قبلی روشن می شود مژده ظهور روشنایی جدیدی است که آرزوی پنهان در دل هر شمع خاموشی است. 

کدوتنبل.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:27 توسط آقای کدو| |


Design By : Night Skin